شیشه های گلاب

 
خاطره 2000
نویسنده : علی اکبر ترابیان طرقبه - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 

باسمه تعالی

 

 ١٢٣۴  با هیچ کس حرف نمی زند، به هیچ کس محل نمی کند، بیرون از آسایشگاه گوشه ای می نشیند حتی به آفتاب داغ، توی آسایشگاه هم به شکم دراز می کشد تا چشمش به کسی نیفتد، صلیب سرخ دوباره آمده وصدایش زده جواب نداده، بچه ها طبق معمول صدا زدند: یک دو سه چهار بلند شو نامه داری.

اعتنا نکرد. چند روز است که صد وچهارده نفر هم بندی خودش را نگران کرده حتی دوسه نفر از بچه هایی که از او دلخور بودند دلواپس شده بودند.

هرروز در آسایشگاه ساعت 9 صبح باز می شود، دری سیاه وآهنی سوار بر ریلی پنج متری پس می رود ویکصد وپانزده نفر بیرون می ریزند.دیوار های بلند وبتون آرمه ای آسایشگاه، هیچ روزنه وپنجره ای با کفی سیمانی تا ساعت 5 بعدازظهر خالی است از آدم.ولی در نقطه نقطه ی آن پتویی، جا مکان نشستن وخوابیدن برجاست.

اگر مجید یا همان 1234 سکوتش را بشکند همه چیز به حال خودش برمی گردد، چه هشت ساعت بیرون چه شانزده ساعت داخل.

بچه های آسایشگاههای دیگر هم قضیه مجید را فهمیده اند، چند نفر چند نفر داخل محوطه می آیند نگاهش می کنند، زندان بانها چندبار حساس شدند با شلیک به جانش افتادند، آخ نگفت، همه ی اسایشگاه را به خط کردند وحساب همه را رسیدند ولی 1234 سکوتش را نشکست، شب کسی حوصله ی درس شفاهی وحفظ قرآن وسرودخوانی ودیدن دلقک بازی وکشتی گرفتن های تکراری را نداشت.

صبح وقت بیرون رفتن نوبت او بود پیت حلبی را بیرون ببرد.سرش را پایین انداخت ورفت، روزهای اول که بعضی ها حالشان به هم می خورد ودست به پیت نمی زدند او داوطلب می شد ومی برد. آدم عجیبی بود نه خنده اش معلوم بود نه گریه اش، نه رفاقتش نه دشمنی اش، هرچه بود خیلی یک دنده ونترس بود. هیچ کس سابقه اش را نمی دانست. سوادش معلوم نبود گاهی توی بی سوادها می نشست تا خواندن و نوشتن ساد بگیرد، گاهی توی باسوادها می نشست وبحث می کرد.

بهمن خورشیدی کنار دستی اش بود او هم خبر نداشت چرا مجید حرف نمی زند؟ بهمن سرباز بوده که اسیر شده است، چند لایه کارتن زیر پتویش گذاشته تا بتواند بخوابد، مجید به او خیلی می رسید، بخصوص روزهای اول که ودام گریه می کرد ومامان مامان می گفت، یک روز زندان بانها رویش ادرار کردند مجید خودش را روی او خیمه کرد تا زیاد تحقیر نشود هوایش را داشت.

دیروز مسعود خودکشی کرد، همه خوشحال بودند جز مجید، او بریده بود وجاسوسی می کرد، زندان بانها کارش که نداشتند هیچ، برایش شکلات ومیوه می آوردند.

بچه ها به شدت از او متنفر شده بودند. غیر از مجید کسی جوابش را نمی داد.

به جای مسعود امروز سید را به آسایشگاه آوردند من فهمیدم او را برای به حرف آوردن 1234 آورده اند. هر چند او هم بدبین بود.

سید آمد همه را جمع کرد، 1234 به شکم دراز کشیده بود ومحل نمی گذاشت از بچه ها خواست برای مسعود قرآن بخوانند، همه داد کشیدند واعتراض کردند: ببینید بچه ها، مسعود هرکه بود هرچه بود، مثل من وشما اسیر بود اگر ما وشما هم جای او بودیم مثل او می شدیم، یتیم بزرگ شده بود، مادرش کلفتی می کرده خودش خیلی آزار دیده، همه ی پیغمبران آمدند تا دست افتاده ها را بگیرن، هیچ پیغمبری کسی را توی چاه نینداخته، از چاه بیرون آورده! باور کنید او تقصیر نداشت، شما برای او طلب مغفرت کنید وقرآن بخوانید گناهش به گردن من.

صدایی بلند همه را به سکوت نشاند. مجید نشسته بود ودستها را کنار گوشش گذاشته بود وبه سبک عبدالباسط سوره ی حمد را می خواند.

امروز درست 2000 روز است که من اسیرم واین خاطه ی روز 2000 است بر برگهای جور وواجور خاطرات.


 
comment نظرات ()
 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()